روزهای سختی که زیر سایۀ جنگ می‌گذرانیم

وحید قرایی
وحید قرایی

همه با هم برای نجات رؤیاهایمان

***

روزهای خاصی را می‌گذرانیم. روزهایی که فصلی نو در تاریخ این مملکت زخم خورده است. زخم‌هایی که بر تن خستۀ ایران نشسته به قدمت تاریخ زندگی بر این خاک و گویی پایانی هم بر آن متصور نیست.

به ضخامت تمام کتاب‌های تاریخ این سرزمین که خون بوده است و دفاع و سلحشوری... شوریدن بر اهریمن و تسلیم نشدن... مقاومت و دست شستن از همه چیز به خاطر تن این وطن... به خاطر آزادی از هر یوغ و تحکمی... آری این‌چنین است... این‌چنین. در زیر سایۀ جنگ همه چیز متفاوت می‌شود. زندگی مردم از روال عادی خارج می‌شود و همه‌چیز معطوف رویدادهای مربوط به جنگ می‌شود. آن‌هم برای مردمی که هنوز در شوک وقایع دی‌ماه ۱۴۰۴ بودند و هر انفجار و حمله بمب و موشکی شوکی جدید بر آن‌ها وارد کرد و می‌کند و داغ کودکان دانش‌آموز میناب و مرگ هم‌وطنان در جای‌جای ایران داغی بزرگ شد بر داغ‌های بزرگ قبل...

همه چیز با غم سرشته شده است و نگرانی‌هایی که گویا انتهایی هم ندارد. نه کسی می‌تواند جلوی این وقایع را بگیرد و نه کسی می‌تواند آخر آن را بخواند! همه در انتظار و تعلیق مانده‌ایم روزگارمان را می‌گذرانیم... گذشتن سلامت از این روزها تدبیر بزرگ می‌خواهد... چه از سوی حاکمیت و دولتمردان و چه از سوی مردمی که باید با سختی‌ها کنار بیایند و خرج و دخلشان را متناسب نمایند.

گرانی و تورم لحظه‌های زندگی اقتصادی مردم را با هم متفاوت کرده است و همه کمربندها را محکم بسته‌اند و در انتظار روزهای سخت‌تر هستند. بخش مهم حمله‌های آمریکا اقتصاد کشور را هدف قرار داده و اثرات این موضوع خود را به رخ حساب بانکی و جیب شهروندان و درآمد و کسب و کارشان می‌کشد! همه در استرس کم‌آوردنِ بیش از این، با هم برابر شده‌اند و امید را از حرف‌های دیگری می‌جویند...

همه با نگرانی از آینده می‌گویند و می‌گویند که نمی‌دانیم چه‌خواهد شد... بسیاری آرزوی تدبیر دارند و پایان این فصل خونین به تدبیرِ مدبران و آمدن روزهایی که لااقل بتوان روی فردا هم حساب کرد و برنامه‌ای برای آن ریخت! این روزها که اوقات خیلی خاصی را می‌گذرانیم همه در نگرانی‌های بسیاری به اشتراک رسیده‌ایم و البته در امیدهایی و شاید که همه در تلاش‌اند برای زنده نگه داشتن رؤیاها... در کنار هم و با هم ماندن برای گذر از شرایط سخت و دست یکدیگر را محکم‌تر گرفتن...

اکنون همه در یک کشتی و همه در حال عبور از مسیری با امواج خردکننده و طوفانی سهمگین هستیم. سرنوشت همه‌مان در هم گره خورده و نجات این کشتی به تدبیر و همفکری و با هم بودنمان بستگی پیدا کرده است. دیگر وقت افراط و تندروی و انجام کار بی‌تدبیر نیست و برای هر تصمیمی باید همه جوانب و تبعاتش را به‌خوبی در نظر گرفت و از افتادن در جریانات احساسی و بدون اتکا به عقلانیت جمعی و بدون در نظر گرفتن مصلحت مردم پرهیز کرد...

روزهای سختی را می‌گذرانیم که باید با امید و تدبیر، رؤیاهایمان را زنده از زیر آوار سهمگین جنگ بیرون بکشیم...

سپیده که بدمد

فوجی از پرنده‌ها

دوباره بر فراز رود پرواز خواهند کرد

غمگین نباش

ظلمت

در سیاهی خود فرو خواهد ریخت

همچنان که نور بر دره‌های ژرف

و شادی

چهرۀ عبوس شهر را

به کهکشانی از ستاره‌های روشن

بدل خواهد کرد

سپیده که بدمد

دوباره با هم

در خیابان‌ها خواهیم رقصید

دوباره

ترانه‌های روشن خواهیم سرود

از آبی دریاها

از غرور بیشه‌ها و کوه‌ها

از شکوه وطن

در سیاره‌ی زخمی ِ زمین

غمگین نباش

رود

تاریکی را خواهد شکافت

و از تل خاکستر

زیباترین گل‌ها خواهند رویید

شکوهمندترین ِ دشت‌ها

و نیز زیباترین رؤیاها...

(احمد نجاتی)

جنوب؛ جایی که ایران از دریا آغاز می‌شود

امیر مهدی کرد
امیر مهدی کرد

نامِ دیگر صبوری در نقشه

***

یادداشت

جنوب ایران شاید تنها نوار باریکی باشد میان خشکی و آب؛ اما در حقیقت، اینجا قلب تپنده امنیت، اقتصاد و غرور ملی ایران است. هر موجی که بر سواحل خلیج‌فارس و دریای عمان می‌شکند، روایت قرن‌ها ایستادگی مردمانی را زمزمه می‌کند که کمتر دیده شده‌اند، اما همیشه نخستین مدافعان این سرزمین بوده‌اند. از هرمزگان و بوشهر تا خوزستان و سیستان و بلوچستان، جنوب ایران تنها یک جغرافیا نیست؛ یک هویت است. هویتی که با گرمای طاقت‌فرسا، رطوبت نفس‌گیر، کار بی‌وقفه، صید، دریا، نفت، تجارت و مقاومت درآمیخته است.

این مردم سال‌ها است که بار سنگین اقتصاد کشور را بر دوش می‌کشند؛ اما سهم آنان از توجه، توسعه و روایت‌های ملی، همواره کمتر از آن چیزی بوده که شایسته آن بوده‌اند. وقتی سخن از ایران به میان می‌آید، بسیاری قله‌های البرز، دشت‌های مرکزی یا جنگل‌های شمال را به یاد می‌آورند؛ اما کمتر کسی به این حقیقت می‌اندیشد که اگر جنوب نباشد، نبض اقتصاد ایران از تپش می‌ایستد. بنادر، پالایشگاه‌ها، اسکله‌ها، میدان‌های انرژی، خطوط کشتیرانی و شاهراه‌های دریایی، همگی در جنوب نفس می‌کشند. این منطقه نه فقط مرز ایران، بلکه دروازه ارتباط ایران با جهان است. تاریخ جنوب، تاریخ ایستادگی است.

از مقاومت مردم تنگستان و دلاوری‌های رئیسعلی دلواری در برابر نیروهای بیگانه گرفته تا هزاران دریانورد، مرزنشین و سربازی که بی‌هیاهو از آب‌های این سرزمین پاسداری کرده‌اند، جنوب همواره نخستین سنگر ایران بوده است. در این جغرافیا، وطن مفهومی انتزاعی نیست؛ وطن همان خاک داغی است که با جان از آن نگهبانی می‌کنند. در ماه‌ها و سال‌های اخیر نیز، با افزایش تنش‌های منطقه‌ای و فشارهای خارجی، نگاه‌ها بار دیگر به جنوب ایران دوخته شد. هرگاه سخن از خلیج‌فارس، تنگه هرمز یا حضور نظامی قدرت‌های بزرگ به میان آمده، این مردم جنوب بوده‌اند که نخستین پیامدهای ناامنی، نگرانی و فشار را لمس کرده‌اند. آنان در سکوت، زندگی روزمره خود را ادامه داده‌اند؛ صیاد به دریا زده، کارگر به پالایشگاه رفته، ملوان بندر را ترک نکرده و خانواده‌ها همچنان زندگی را در کنار آب‌های همیشه پرحادثه پیش برده‌اند.

قدرت واقعی یک ملت، تنها در تجهیزات نظامی یا شاخص‌های اقتصادی خلاصه نمی‌شود؛ قدرت واقعی در مردمی نهفته است که در سخت‌ترین شرایط، امید خود را از دست نمی‌دهند. جنوب ایران بارها این حقیقت را ثابت کرده است. مردمانی که زیر آفتاب سوزان کار می‌کنند، در روزهای بحران آرامش خود را حفظ می‌کنند و در بزنگاه‌های تاریخی، منافع ملی را بر آسایش شخصی ترجیح می‌دهند. با این همه، پرسشی جدی همچنان باقی است: آیا جنوب، به اندازه‌ای که برای ایران ایثار کرده، از ایران دیده است؟ مظلومیت جنوب، تنها در گرمای هوا یا دشواری معیشت نیست؛ در کم‌شنیده‌شدن صدای مردمانی است که ستون‌های اقتصاد کشور را برپا نگه داشته‌اند. توسعه نامتوازن، کمبود زیرساخت‌ها در برخی مناطق، چالش‌های زیست‌محیطی، مشکلات آب، اشتغال و خدمات عمومی، زخم‌هایی هستند که سال‌ها بر پیکر این سرزمین مانده‌اند. این در حالی است که بخش بزرگی از ثروت ملی از همین جغرافیا تولید یا از آن عبور می‌کند. وطن‌دوستی زمانی معنا پیدا می‌کند که همه ایران دیده شود؛ نه فقط آن بخشی که در قاب دوربین‌ها بیشتر حضور دارد. ایران، بدون جنوب، کامل نیست. همان‌گونه که خلیج‌فارس تنها یک پهنه آبی نیست، بلکه بخشی از حافظه تاریخی و هویت ملی ایرانیان است، مردمان جنوب نیز تنها ساکنان یک اقلیم نیستند؛ آنان حافظان خاموش یکی از مهم‌ترین مرزهای تمدنی این کشورند.

امروز، بیش از هر زمان دیگری، جنوب نیازمند دیده‌شدن است؛ نه از سر ترحم، بلکه از سر عدالت. این مردم به ستایش‌های احساسی نیاز ندارند؛ آنان سزاوار سرمایه‌گذاری، توسعه، آموزش، اشتغال، زیرساخت و توجهی درخور جایگاهشان هستند. بهترین قدردانی از ایستادگی جنوب، ساختن آینده‌ای است که در آن هیچ کودک جنوبی احساس نکند سهم‌اش از ایران کمتر از دیگران است. ایران، از جنوب آغاز می‌شود؛ از همان جایی که موج‌ها هر روز بر ساحل می‌کوبند و پرچم این سرزمین، زیر آفتاب سوزان، همچنان برافراشته می‌ماند. اگر قرار باشد از استقامت ایران سخن بگوییم، باید پیش از هر چیز به مردمانی سلام کنیم که سال‌هاست بی‌ادعا، در خط مقدم زندگی می‌کنند؛ مردمانی که شاید کمتر دیده شده باشند، اما هرگز از پاسداری از خانه‌شان دست نکشیده‌اند. جنوب، فقط یک جهت جغرافیایی نیست؛ نام دیگرِ صبوری، غیرت و پایداری ایران است.

سفرنامه جنوب در میانۀ جنگ

امیر مهدی کرد
امیر مهدی کرد

اشک هم از پسمان برنمی‌آید

***

سفرنامه

در اوج اولین روزهای حملات، از جیرفت همراه دوستم وصال راه افتادیم به سمت بندرعباس؛ به دنبال خانواده خواهرش. نه خبرنگار بودیم، نه امدادگر. فقط دو آدم که یک جاده را میان امید و ترس تقسیم کرده بودند. وصال پشت فرمان بود و هر چند دقیقه یک‌بار شماره خواهرش را می‌گرفت. سکوت آن سوی خط، از هر انفجاری بلندتر بود. جاده جیرفت به بندرعباس همیشه بوی جنوب می‌دهد؛ بوی نخل، خاک داغ، خرما و زندگی؛ اما آن روز، جاده بوی کوچ می‌داد. انگار همه‌چیز داشت از خودش فرار می‌کرد؛ ماشین‌ها، نگاه‌ها، دعاها و حتی پرنده‌هایی که بی‌قرارتر از همیشه آسمان را خط می‌زدند. هرچه پایین‌تر می‌رفتیم، احساس می‌کردم جنوب دارد آرام‌آرام از رنگ خودش خالی می‌شود.

جنگ، پیش از آنکه به ساختمان‌ها برسد، به صورت آدم‌ها رسیده بود. ترس، چهره‌ها را پیر می‌کند؛ خیلی زودتر از گذشت سال‌ها. بندرعباس را همیشه با صدای بوق لنج‌ها به یاد داشتم. شهری که صبح‌هایش از دل دریا متولد می‌شد؛ اما آن روز، دریا هم انگار حرف نمی‌زد. موج‌ها به ساحل می‌رسیدند و بی‌صدا برمی‌گشتند؛ انگار خود خلیج هم عزادار بود. در یکی از خیابان‌ها، پیرزنی روی جدول نشسته بود. نه گریه می‌کرد، نه حرفی می‌زد. فقط به خانه‌ای نگاه می‌کرد که پنجره‌هایش بسته بود. از کنارش رد شدیم. وصال آرام گفت: «بعضی آدم‌ها آن‌قدر غمگین می‌شوند که حتی اشک هم از پسشان برنمی‌آید.» آن جمله تا آخر سفر در سرم ماند. هر کوچه، قصه‌ای ناتمام بود. مردی که چند کیسه لباس را پشت وانت انداخته بود و نمی‌دانست مقصدش کجاست. مادری که کودکش را آن‌قدر محکم بغل کرده بود که انگار می‌ترسید خودِ دنیا او را از آغوشش جدا کند. دختربچه‌ای که عروسکش را به سینه چسبانده بود و با چشم‌هایی که هنوز معنی جنگ را نمی‌فهمید، فقط دنبال چهره آرام مادرش می‌گشت.

در جنگ، همیشه ساختمان‌ها آوار نمی‌شوند؛ گاهی آینده آدم‌ها زیر آوار می‌ماند. بعد از ساعت‌ها جست‌وجو، خانواده خواهر وصال را پیدا کردیم. سالم بودند؛ اما سلامت، همیشه یعنی زنده بودن؟ چشمانشان چیزی را از دست داده بود که هیچ پزشکی نمی‌تواند نسخه‌ای برایش بنویسد؛ امنیت. در راه برگشت، وصال دیگر چیزی نمی‌گفت. من هم نمی‌گفتم. بعضی سکوت‌ها را نباید شکست؛ باید فقط تحملشان کرد. خورشید آرام‌آرام پشت آب‌های جنوب فرو می‌رفت. همان خورشیدی که سال‌ها پوست مردم این سرزمین را سوزانده بود، اما هیچ‌وقت دلشان را نه. آن روز فهمیدم جنگ، آفتاب جنوب را خاموش نکرد؛ اما لبخند مردمش را چرا. آن شب، وقتی از بندرعباس دور می‌شدیم، یک سؤال مدام در ذهنم تکرار می‌شد: چرا همیشه جنوب، وقتی پای وطن در میان است، اولین جایی است که می‌ایستد و آخرین جایی است که دیده می‌شود؟ غربت، فقط دوری از خانه نیست. غربت، بندرعباس است؛ وقتی هنوز در خانه خودت هستی، اما صدای آسمان از صدای موج‌ها بلندتر شده است؛ و غم‌انگیزتر از جنگ، این است که فردا، خبرها تمام می‌شوند؛ اما مردم جنوب، باید با خاطره همان چند روز، سال‌ها زندگی کنند.

همیشه به نام تو نوشته شده بود

نعیمه قطب زاده کرمانی
نعیمه قطب زاده کرمانی

گاهی فکر می‌کنم هیچ احساسی ناگهان متولد نمی‌شود. شاید همۀ آن‌چه روزی نام عشق، دلتنگی، ترس یا شوق بر آن می‌گذاریم، سال‌ها پیش در گوشه‌ای خاموش از جانمان نشسته است؛ بی‌صدا، بی‌نام، مثل نامه‌ای که نوشته شده اما هنوز به دست صاحبش نرسیده است. ما خیال می‌کنیم جهان احساس‌ها را در ما می‌کارد، اما جهان بیشتر شبیه کسی است که درِ اتاق‌های خاموشِ وجودمان را می‌گشاید.

یک نگاه، بوی باران روی خاک، سکوتِ کسی که دوستش داریم، یا حتی یک غیاب طولانی، تنها کلیدی می‌شوند برای دری که نمی‌دانستیم پشت آن، بخشی از خودمان در انتظار نشسته است. بعضی شعرها را در بیست‌سالگی می‌خوانیم و چیزی در ما تکان نمی‌خورد؛ همان شعر را سال‌ها بعد دوباره می‌خوانیم و ناگهان انگار نام ما را صدا می‌زند. نه شاعر عوض شده، نه واژه‌ها؛ این ما هستیم که به لحظۀ خواندن رسیده‌ایم. شعر، برخلاف آنچه گمان می‌کنیم، همیشه برای زمانِ سرودنش نوشته نمی‌شود. گاهی سال‌ها در سکوت می‌ماند تا کسی، در زمانی دیگر، به تجربه‌ای برسد که واژه‌هایش را خوانا کند. انگار شاعر نامه‌ای نوشته باشد، بی‌آنکه بداند گیرنده‌اش چه کسی است. نامه سال‌ها میان زمان می‌گردد تا سرانجام به دستی برسد که بتواند آن را بگشاید.

اگر شعر می‌تواند سال‌ها در انتظار خواننده‌اش بماند، شاید آدم‌ها هم چنین باشند. در این نگاه، حضورها چیزی به ما اضافه نمی‌کنند؛ چون قرار نیست چیزی از بیرون افزوده شود. آن‌ها سازندۀ احساس نیستند، بلکه شبیه کلیدهایی‌اند که قفلِ چیزهایی را در ما باز می‌کنند که همیشه آن‌جا بوده‌اند. عجیب است که گاهی سال‌ها با احساسی زندگی می‌کنیم، بی‌آنکه نامش را بدانیم. خیال می‌کنیم چیزی کم داریم، در حالی که شاید فقط واژه‌ای برای آنچه در ما هست پیدا نکرده‌ایم. بعد یک روز، یک شعر، یک نگاه یا حتی بوی کوچه‌ای قدیمی، ناگهان آن واژه را به یادمان می‌آورد؛ انگار احساس همان لحظه به دنیا آمده باشد، اما شاید فقط همان لحظه خوانده شده است. بخشی از وجودمان که سال‌ها در تاریکی خاموش مانده بود، بیدار می‌شود. آن‌وقت خیال می‌کنیم عاشق شده‌ایم، در حالی که شاید تنها برای نخستین بار، بخشی از خودمان را خوانده‌ایم. شاید به همین دلیل است که آدم‌ها احساس‌هایشان را می‌پیچانند. یکی به جای «دلتنگم» شوخی می‌کند، دیگری به جای «می‌ترسم از دستت بدهم» سرد می‌شود، یکی سکوت را انتخاب می‌کند و دیگری خنده را. نه از آن‌رو که حقیقت را پنهان کنند، بلکه چون حقیقت هنوز لباسی از واژه پیدا نکرده است.

ما کمتر از آنچه تصور می‌کنیم در احساس‌هایمان اشتباه می‌کنیم؛ بیشتر در نام‌گذاریِ آن‌ها سرگردان می‌شویم. چه‌بسا چیزی را خشم بنامیم که دلتنگی بوده است؛ یا چیزی را بی‌تفاوتی بدانیم که تنها ترسِ از دست دادن بوده است. گاهی زبان دیرتر از دل به مقصد می‌رسد. از همین رو بسیاری از «دوستت دارم»ها به دل نمی‌نشینند. واژه‌ها همیشه شاهدان قابل اعتمادی نیستند. گاهی زبان زودتر از دل حرف می‌زند و گاهی دل هنوز زبانی برای خودش پیدا نکرده است.

عشق اگر حقیقتی داشته باشد، بیشتر از آن‌که در جمله‌ها زندگی کند، در دقتِ نگاه، در ماندن، در مسئولیت، در شنیدنِ سکوتِ دیگری و در وفاداری به رنج‌های او نفس می‌کشد. شاید ما بیش از آن‌که در حال ساختنِ احساس‌ها باشیم، در حال یاد گرفتنِ خواندنشان هستیم. احساس‌ها کمتر شبیه ستاره‌هایی هستند که ناگهان در آسمان روشن شوند؛ بیشتر شبیه آسمانی‌اند که همیشه پرستاره بوده و تنها ابرهایش کنار رفته‌اند. گاهی فکر می‌کنم عشق نیز از همین جنس باشد. نه لحظه‌ای که چیزی به جهان اضافه می‌شود، بلکه لحظه‌ای که نگاه‌ها، سکوت‌ها، خاطره‌ها و حضورها، ناگهان الگویی پیدا می‌کنند. چیزهایی که تا پیش از آن پراکنده به نظر می‌رسیدند، کنار هم معنایی باشکوه می‌سازند که همیشه آنجا بوده، اما هنوز خوانده نشده بود. شاید عشق، بیش از آن‌که آغاز یک احساس باشد، آغازِ خواندنِ آن باشد؛ و اگر چنین باشد، زندگی کمتر شبیه ساختن است و بیشتر شبیه رسیدنِ نامه‌های عاشقانه‌ای که همیشه به نام ما نوشته شده بودند. نامه‌هایی که سال‌ها در سکوتِ زمان مانده‌اند تا روزی، در لحظه‌ای که آمادۀ خواندنشان هستیم، آرام در دست‌هایمان گشوده شوند.

تصلبِ تدبیر؛ فراتر از فقر

آوا امینیان
آوا امینیان

یادداشت

فقر اقتصادی را نمی‌توان صرفاً یک نابسامانی معیشتی یا دشواره‌ای در حوزه تأمین نیازهای روزمره تلقی کرد، بلکه این پدیده در معنای گسترده‌تر خود، از جمله عوامل مؤثر بر اختلال در نظم اجتماعی، تضعیف امنیت روانی و فرسایش تدریجی همبستگی جمعی به شمار می‌رود. در جامعه‌ای که ثبات اقتصادی دچار آسیب می‌شود و افق اطمینان نسبت به آینده در معرض تزلزل قرار می‌گیرد، پیامدهای این وضعیت تنها در کاهش قدرت خرید یا محدودیت در بهره‌مندی‌های مادی خلاصه نمی‌شود، بلکه دامنه آن تا ساحت آرامش عمومی، اعتماد اجتماعی و کیفیت روابط انسانی امتداد می‌یابد. از این منظر، فقر اقتصادی را باید در شمار مسائلی قرار داد که به‌طور غیرمستقیم، اما عمیق، بر بنیان‌های زیست جمعی و احساس امنیت اجتماعی اثر می‌گذارند.

در تحلیل اجتماعیِ این وضعیت، آنچه بیش از هر چیز اهمیت می‌یابد، تأثیر تدریجی و انباشتی فقر بر احساس تعلق، امید به آینده و ظرفیت جامعه برای تحمل فشارهای مستمر است. هنگامی که نابرابری‌های اقتصادی تشدید می‌شود و دسترسی عادلانه به فرصت‌های زیستی، آموزشی و شغلی با اخلال مواجه می‌گردد، زمینه برای شکل‌گیری احساس محرومیت نسبی، نارضایتی پایدار و تزلزل در اعتماد عمومی فراهم می‌شود. این دگرگونی، اگرچه در ظاهر ممکن است صرفاً اقتصادی به نظر آید، در واقع واجد آثاری فراتر از حوزه معیشت است و می‌تواند به کاهش تاب‌آوری اجتماعی، سستی پیوندهای جمعی و اختلال در توازن روابط اجتماعی بینجامد.

از حیث حقوقی نیز، بی‌ثباتی اقتصادی صرفاً موضوعی مرتبط با رفاه شهروندان نیست، بلکه با مفاهیمی چون کرامت انسانی، عدالت اجتماعی، امنیت اجتماعی و حق برخورداری از حداقل‌های یک زندگی شایسته پیوندی مستقیم دارد. هر اندازه ساختار اقتصادی یک جامعه از تأمین این حداقل‌ها ناتوان‌تر باشد، به همان میزان بسترهای ناآرامی روانی، احساس بی‌پناهی و فرسایش اعتماد عمومی تقویت می‌شود. بر همین مبنا، فقر اقتصادی را باید نه فقط یک مسئله مالی، بلکه مسئله‌ای اجتماعی - حقوقی دانست که آثار آن در آرامش عمومی، انسجام اجتماعی و کیفیت زیست شهروندان به‌وضوح بازتاب می‌یابد.

در چنین وضعیتی، آثار بی‌ثباتی اقتصادی در سطح تجربه‌های فردی و خانوادگی متوقف نمی‌ماند، بلکه به‌تدریج در سپهر عمومی نیز بازتاب می‌یابد. هنگامی که فشارهای معیشتی استمرار پیدا می‌کنند و سازوکارهای ترمیم‌کننده نیز از بازگرداندن احساس ثبات، عدالت و امید ناتوان می‌مانند، نارضایتی‌های اجتماعی از سطح گلایه‌های پراکنده فراتر رفته و استعداد آن را پیدا می‌کنند که در قالب واکنش‌های جمعی بروز یابند. از این منظر، بروز اعتراضات اجتماعی را نمی‌توان همواره صرفاً محصول هیجان‌های آنی یا واکنش‌های مقطعی تلقی کرد، بلکه در بسیاری از موارد، این رخدادها بازتاب انباشت فشارهای اقتصادی، احساس محرومیت نسبی و فرسایش تدریجی اعتماد عمومی‌اند.

در این چارچوب، رخدادهای اعتراضی دی‌ماه را نیز می‌توان در زمره نمودهای اجتماعیِ برآمده از فشارهای متراکم معیشتی، تضعیف افق‌های امید و اختلال در رابطه اطمینان‌بخش میان جامعه و ساختارهای تصمیم‌گیر تحلیل کرد. اهمیت این رخدادها صرفاً در بُعد زمانی یا شکلی آن‌ها خلاصه نمی‌شود، بلکه در این واقعیت نهفته است که نشان می‌دهند چگونه نابسامانی اقتصادی، در صورت تداوم، می‌تواند از یک مسئله معیشتی فراتر رود و به مسئله‌ای مرتبط با آرامش عمومی، اعتماد اجتماعی و ثبات روابط جمعی تبدیل شود. در چنین شرایطی، اعتراض اجتماعی را باید بیش از آنکه یک گسست ناگهانی تلقی کرد، به‌مثابه نشانه‌ای از تراکم نارضایتی‌ها و کاهش ظرفیت جامعه برای تحمل فشارهای ممتد فهمید.

بر همین اساس، تحلیل این‌گونه رخدادها بدون توجه به مسئولیت ساختاری نهادهای سیاست‌گذار و کارگزاران اداره عمومی، تحلیلی ناقص خواهد بود. هرگاه تصمیمات اقتصادی، از تأمین حداقل‌های زیست شایسته، مهار بی‌ثباتی و بازسازی اعتماد عمومی بازبمانند، پیامد این نارسایی صرفاً در شاخص‌های اقتصادی منعکس نمی‌شود، بلکه در قالب احساس بی‌پناهی، افزایش فاصله میان جامعه و نهادهای رسمی و تشدید نارضایتی‌های انباشته بروز می‌یابد. از این منظر، مسئولیت اصلی را باید متوجه ضعف در پاسخ‌گویی مؤثر، اختلال در تدبیر اقتصادی و ناتوانی در ترمیم شکاف میان مطالبات عمومی و کنش حکمرانی دانست.

از این‌رو، مواجهه با پیامدهای فقر اقتصادی را نمی‌توان به راه‌حل‌های مقطعی، تسکین‌های موقت یا پاسخ‌های صرفاً اداری فروکاست؛ زیرا مسئله، در بنیاد خود، ناظر بر کیفیت سیاست‌گذاری، نحوه توزیع فرصت‌ها و میزان حساسیت ساختار حکمرانی نسبت به مطالبات واقعی جامعه است. هرگاه نظام تصمیم‌گیری نتواند میان اقتضائات اقتصادی و الزامات عدالت اجتماعی توازن برقرار سازد، نارضایتی‌های عمومی نه‌تنها فروکش نمی‌کنند، بلکه در اشکال تازه و گاه شدیدتری بازتولید می‌شوند. در چنین شرایطی، حفظ آرامش عمومی و بازسازی اعتماد اجتماعی، در گرو آن است که مسئله فقر از سطح یک دشواره معیشتی فراتر دیده شود و به‌عنوان یکی از مسائل بنیادین مرتبط با کرامت انسانی، ثبات اجتماعی و مسئولیت عمومی مورد توجه قرار گیرد.

بر همین پایه، هر تحلیلی که بخواهد نسبت میان فقر اقتصادی و ناآرامی‌های اجتماعی را به‌درستی دریابد، ناگزیر است از تقلیل مسئله به عوامل سطحی یا تبیین‌های صرفاً مقطعی پرهیز کند. آنچه در پس این رخدادها نهفته است، صرفاً فشار مالی یا دشواری معیشت نیست، بلکه نوعی اختلال در احساس عدالت، تزلزل در اعتماد به کارآمدی نهادها و کاهش اطمینان نسبت به امکان بهبود وضعیت است. از این منظر، فقر اقتصادی زمانی به مسئله‌ای حاد و فراگیر بدل می‌شود که نه‌فقط سفره مردم، بلکه افق ذهنی آنان نسبت به آینده، احساس منزلت اجتماعی‌شان و پیوندشان با نظم عمومی را نیز دچار آسیب سازد.

در نهایت، فقر اقتصادی را باید فراتر از یک نابسامانی معیشتی، به‌مثابه نشانه‌ای از اختلال در توازن میان الزامات حکمرانی، عدالت اجتماعی و کرامت زیست شهروندان فهم کرد. جامعه‌ای که در آن فشارهای اقتصادی به امری ممتد و فراگیر بدل می‌شود، نه‌تنها در ساحت رفاه مادی، بلکه در عرصه آرامش روانی، اعتماد عمومی و انسجام اجتماعی نیز با فرسایش تدریجی مواجه خواهد شد. از همین‌رو، بی‌توجهی به ریشه‌های ساختاری فقر و اکتفا به تدابیر موقتی، چیزی جز تعویق بحران و انباشت نارضایتی در پی نخواهد داشت. آنچه امروز بیش از هر زمان دیگری ضرورت دارد، بازاندیشی در شیوه سیاست‌گذاری اقتصادی، ترمیم پیوند آسیب‌دیده میان جامعه و نهادهای تصمیم‌گیر و پذیرش این واقعیت است که ثبات اجتماعی، بیش و پیش از هر چیز، بر بستر عدالت، امنیت معیشتی و امید به آینده استوار می‌شود.

«آنچه مردم را فرسوده می‌کند، فقط فقر نیست؛ اصرار بر خطاست. این فرسایشِ ممتد، بیش از آن‌که زاده تنگنای اقتصاد باشد، محصول تصلبِ تدبیر و عسرتِ درایت است.»

به یاد آنان که در غبار این روزگار، خاموش شدند.

مباحث پیشرفته درباره قتل با سلاح گرم

مریم سالاری
مریم سالاری

چرا سلاح گرم

نرخ مرگ را

افزایش می‌دهد؟

***

مطالعات جرم‌شناسی نشان می‌دهد تفاوت اصلی میان سلاح گرم و سایر ابزارهای خشونت‌آمیز، در سرعت و شدت آسیب است. در بسیاری از درگیری‌ها، اگر سلاح گرم در دسترس نباشد، احتمال زنده ماندن قربانی بیشتر است. سلاح گرم فاصله فیزیکی میان مرتکب و قربانی را کاهش می‌دهد و امکان وارد کردن آسیب مرگبار را در مدت بسیار کوتاه فراهم می‌کند. به همین دلیل پژوهشگران معتقدند دسترسی به سلاح گرم می‌تواند احتمال تبدیل یک نزاع ساده به یک قتل را افزایش دهد.

ویژگی‌های روان‌شناختی قاتلان با سلاح گرم

برخلاف تصور عمومی، بیشتر قاتلان افراد مبتلا به بیماری‌های شدید روانی نیستند. بسیاری از قتل‌ها توسط افرادی انجام می‌شود که در شرایط عادی زندگی می‌کنند اما در موقعیت‌های خاص مانند خشم شدید، احساس تحقیر، انتقام‌جویی، حسادت یا فشار روانی کنترل خود را از دست می‌دهند. در برخی مطالعات، عواملی مانند: - تکانشگری - ضعف کنترل خشم - سوءمصرف مواد مخدر - سابقه خشونت خانوادگی - اختلال شخصیت ضداجتماعی به‌عنوان عوامل خطر مهم شناسایی شده‌اند.

نقش محیط اجتماعی در قتل‌های مسلحانه

جامعه‌شناسان معتقدند جرم تنها محصول ویژگی‌های فردی نیست. عواملی مانند فقر، بیکاری، نابرابری اقتصادی، محرومیت اجتماعی، تبعیض و نبود فرصت‌های شغلی می‌توانند زمینه افزایش خشونت را فراهم کنند. در مناطقی که سطح سرمایه اجتماعی پایین است و اعتماد عمومی میان شهروندان کاهش یافته، نرخ قتل معمولاً بیشتر مشاهده می‌شود.

نظریه‌های جرم‌شناسی درباره قتل نظریه فشار اجتماعی

این نظریه بیان می‌کند هنگامی که افراد نتوانند از راه‌های قانونی به اهداف اجتماعی خود برسند، ممکن است به رفتارهای مجرمانه روی آورند. نظریه یادگیری اجتماعی بر اساس این نظریه، رفتار خشونت‌آمیز می‌تواند از طریق مشاهده و تقلید از خانواده، دوستان یا محیط اجتماعی آموخته شود. نظریه کنترل اجتماعی این نظریه معتقد است هرچه پیوند فرد با خانواده، مدرسه و جامعه ضعیف‌تر باشد، احتمال ارتکاب جرم افزایش می‌یابد.

قتل‌های برنامه‌ریزی‌شده و قتل‌های لحظه‌ای

جرم‌شناسان قتل‌ها را از نظر نحوه تصمیم‌گیری به دو دسته کلی تقسیم می‌کنند: قتل‌های برنامه‌ریزی‌شده در این موارد، مرتکب پیش از وقوع جرم برای انجام آن تصمیم گرفته است. قتل‌های ناگهانی در این نوع قتل‌ها تصمیم به خشونت در مدت بسیار کوتاهی و معمولاً در جریان یک درگیری یا بحران عاطفی گرفته می‌شود. بررسی‌های آماری نشان داده است که بخش قابل‌توجهی از قتل‌ها در گروه دوم قرار می‌گیرند.

تأثیر قتل بر خانواده قربانی

مطالعات روان‌شناسی نشان می‌دهد خانواده قربانیان قتل با مشکلاتی مانند: - افسردگی - اضطراب مزمن - اختلال استرس پس از سانحه - مشکلات اقتصادی - انزوای اجتماعی مواجه می‌شوند. برخی پژوهش‌ها نشان داده‌اند آثار روانی قتل ممکن است سال‌ها یا حتی دهه‌ها باقی بماند.

تأثیر قتل بر جامعه

قتل تنها یک رویداد فردی نیست. افزایش نرخ قتل می‌تواند: - احساس امنیت عمومی را کاهش دهد. - سرمایه‌گذاری اقتصادی را تحت تأثیر قرار دهد. - اعتماد اجتماعی را تضعیف کند. - هزینه‌های قضایی و درمانی را افزایش دهد. - کیفیت زندگی شهروندان را کاهش دهد.

نقش فناوری در کشف قتل‌های مسلحانه

امروزه فناوری‌های نوین نقش مهمی در تحقیقات جنایی دارند. ازجمله: - تحلیل داده‌های تلفن همراه - دوربین‌های نظارتی - بررسی ردپای دیجیتال - تحلیل داده‌های مکانی - هوش مصنوعی در تحلیل شواهد این ابزارها باعث شده‌اند کشف بسیاری از جرایم آسان‌تر از گذشته شود.

پیشگیری از قتل‌های مسلحانه

متخصصان پیشگیری از جرم بر چند محور اصلی تأکید دارند:

- آموزش مهارت‌های حل تعارض

- کاهش خشونت خانگی

- حمایت از سلامت روان

- کاهش فقر و نابرابری

- افزایش نظارت بر دسترسی غیرقانونی به سلاح

- مداخله زودهنگام در رفتارهای پرخطر نوجوانان مثال فرضی:

«الف» مدیر یک شرکت خصوصی است و معتقد است که شریک سابقش، «ب»، اطلاعات محرمانه شرکت را افشا کرده و موجب زیان مالی سنگینی شده است. او طی چند هفته به‌طور مکرر در پیام‌های خود، «ب» را تهدید به مرگ می‌کند. سپس یک سلاح گرم تهیه کرده و در روزی که از حضور «ب» در یک همایش عمومی اطلاع دارد، در محل حاضر می‌شود. پس از مشاهده «ب»، به او نزدیک شده و با وجود امکان ترک محل یا مراجعه به مراجع قانونی، آگاهانه سلاح را به سمت وی نشانه می‌رود و شلیک می‌کند. «ب» بر اثر جراحات ناشی از اصابت گلوله جان خود را از دست می‌دهد.

در این فرض، وجود انگیزه قبلی، تهدیدهای پیشین، تهیه سلاح، حضور هدفمند در محل و اقدام آگاهانه به شلیک، همگی نشان‌دهنده قصد سلب حیات هستند. ازاین‌رو، رفتار «الف» نمونه‌ای بارز از قتل عمد با سلاح گرم محسوب می‌شود و عناصر مادی و معنوی جرم به‌طور کامل قابل مشاهده‌اند. قتل با سلاح گرم پدیده‌ای چندبعدی است که عوامل فردی، روانی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در شکل‌گیری آن نقش دارند. پژوهش‌های جدید نشان می‌دهد پیشگیری مؤثر از این جرم نیازمند است.

قتل با سلاح سرد؛ تحلیل جامع ابعاد جرم‌شناختی، روان‌شناختی، اجتماعی و حقوقی

قتل با سلاح سرد یکی از قدیمی‌ترین اشکال خشونت مرگبار در تاریخ بشر است. پیش از ظهور سلاح‌های گرم، بیشتر قتل‌ها با استفاده از ابزارهای برنده، تیز یا سخت انجام می‌شدند. امروزه نیز با وجود گسترش فناوری‌های نظامی و سلاح‌های گرم، قتل با سلاح سرد همچنان بخش مهمی از جرایم خشونت‌آمیز را در بسیاری از کشورها تشکیل می‌دهد. اهمیت مطالعه این نوع قتل از آن جهت است که برخلاف بسیاری از قتل‌های مسلحانه، در قتل با سلاح سرد معمولاً تماس فیزیکی و رویارویی مستقیم میان مرتکب و قربانی وجود دارد. همین ویژگی باعث شده است که جرم‌شناسان و روان‌شناسان توجه ویژه‌ای به انگیزه‌ها، شرایط وقوع و پیامدهای این نوع جرم داشته باشند. تعریف قتل با سلاح سرد قتل با سلاح سرد به سلب حیات انسان از طریق استفاده از ابزارهایی گفته می‌شود که بدون استفاده از مواد منفجره یا نیروی پرتابی عمل می‌کنند و معمولاً با نیروی فیزیکی فرد به کار گرفته می‌شوند. در مطالعات حقوقی و جرم‌شناختی، تمرکز اصلی بر نتیجه جرم، یعنی مرگ انسان و شرایط وقوع آن است. این نوع قتل می‌تواند عمدی، شبه‌عمد یا غیرعمد باشد و بسته به نظام حقوقی هر کشور، مجازات‌ها و پیامدهای قانونی متفاوتی داشته باشد. ویژگی‌های جرم‌شناختی قتل با سلاح سرد قتل با سلاح سرد دارای ویژگی‌هایی است که آن را از سایر انواع قتل متمایز می‌کند: نزدیکی فیزیکی در بیشتر موارد، مرتکب و قربانی در فاصله بسیار نزدیک از یکدیگر قرار دارند. این نزدیکی معمولاً نشان‌دهنده شدت درگیری یا وجود رابطه مستقیم میان طرفین است. نقش احساسات شدید بسیاری از قتل‌های با سلاح سرد در شرایطی رخ می‌دهند که فرد تحت تأثیر خشم، نفرت، حسادت یا انتقام قرار دارد. به همین دلیل این نوع قتل اغلب با هیجانات شدید انسانی ارتباط پیدا می‌کند. وقوع در محیط‌های شخصی بررسی‌های جرم‌شناختی نشان داده‌اند که تعداد قابل توجهی از این قتل‌ها در محیط‌های خانوادگی، دوستانه یا در میان افرادی که یکدیگر را می‌شناسند رخ می‌دهد. عوامل فردی مؤثر در قتل با سلاح سرد کنترل ضعیف هیجانات یکی از مهم‌ترین عوامل فردی در این نوع قتل، ناتوانی در مدیریت خشم و هیجانات منفی است. مشکلات شخصیتی برخی ویژگی‌های شخصیتی مانند پرخاشگری مزمن، تکانشگری و رفتارهای ضداجتماعی می‌توانند احتمال وقوع رفتارهای خشونت‌آمیز را افزایش دهند. سوءمصرف مواد مصرف الکل و مواد مخدر ممکن است توانایی تصمیم‌گیری منطقی را کاهش داده و احتمال بروز خشونت را افزایش دهد. تجربه خشونت در گذشته افرادی که در دوران کودکی یا نوجوانی در معرض خشونت شدید قرار گرفته‌اند، در برخی موارد بیشتر در معرض رفتارهای خشونت‌آمیز در بزرگسالی قرار دارند. عوامل اجتماعی و فرهنگی خشونت خانوادگی خانواده‌ای که در آن خشونت به صورت مداوم وجود دارد، می‌تواند زمینه‌ساز شکل‌گیری رفتارهای پرخاشگرانه در اعضا باشد. فقر و محرومیت اجتماعی فقر به تنهایی علت قتل نیست، اما می‌تواند با استرس، ناامیدی و افزایش تنش‌های اجتماعی همراه شود. فرهنگ حل اختلاف از طریق خشونت در برخی محیط‌ها، افراد به جای استفاده از گفت‌وگو یا سازوکارهای قانونی، برای حل اختلافات به خشونت متوسل می‌شوند. ضعف حمایت‌های اجتماعی نبود دسترسی مناسب به خدمات روان‌شناختی، آموزشی و حمایتی می‌تواند احتمال بروز خشونت را افزایش می‌دهد. ابعاد روان‌شناختی روان‌شناسان معتقدند بسیاری از قتل‌های با سلاح سرد محصول تصمیم‌گیری‌های ناگهانی و هیجانی هستند. در چنین شرایطی، فرد ممکن است تحت تأثیر خشم شدید یا احساس تهدید، توانایی ارزیابی منطقی پیامدهای رفتار خود را از دست بدهد. برخی عوامل روان‌شناختی مؤثر عبارت‌اند از: - خشم کنترل‌نشده - احساس تحقیر - حسادت شدید - انتقام‌جویی - ناامیدی - مشکلات هویتی نظریه‌های جرم‌شناختی مرتبط نظریه یادگیری اجتماعی بر اساس این نظریه، رفتارهای خشونت‌آمیز از طریق مشاهده و تقلید از محیط اجتماعی آموخته می‌شوند.

نظریه کنترل اجتماعی

ضعف پیوند فرد با خانواده، مدرسه و جامعه می‌تواند احتمال ارتکاب جرم را افزایش دهد. نظریه فشار اجتماعی این نظریه بیان می‌کند که فشارهای اقتصادی، اجتماعی و روانی ممکن است برخی افراد را به سمت رفتارهای مجرمانه سوق دهد. نقش پزشکی قانونی پزشکی قانونی در پرونده‌های قتل با سلاح سرد اهمیت فراوانی دارد. کارشناسان این حوزه با بررسی دقیق جراحات، شرایط مرگ و شواهد موجود تلاش می‌کنند اطلاعات لازم را برای روشن شدن حقیقت در اختیار مراجع قضایی قرار دهند. گزارش‌های پزشکی قانونی می‌توانند در تشخیص نوع حادثه، تعیین علت مرگ و بررسی ادعاهای مطرح‌شده در پرونده مؤثر باشند. پیامدهای اجتماعی قتل با سلاح سرد این نوع قتل پیامدهای گسترده‌ای برای جامعه دارد. شرح واقعه: در یکی از محله‌های کم‌برخوردار و پرتراکم شهری، میان دو جوان به نام‌های «الف» و «ب» که هر دو در همان منطقه زندگی می‌کنند، از مدت‌ها قبل اختلافات شخصی و درگیری‌های خیابانی وجود داشت. این اختلافات عمدتاً ناشی از درگیری‌های محلی، رقابت‌های گروهی و مشاجرات مکرر در محیط محله بود. در چند هفته پیش از حادثه، چندین بار بین طرفین درگیری لفظی و فیزیکی محدود رخ داده و برخی از ساکنان محله نیز شاهد تهدیدهای مستقیم بوده‌اند. گزارش‌ها حاکی از آن است که «الف» در جمع دوستان خود اظهار داشته بود که «این اختلاف را با ب بی‌جواب نمی‌گذارد». وقوع حادثه: در یکی از شب‌ها، در کوچه‌ای باریک و کم‌نور در همان محله، «ب» در حال بازگشت به منزل خود بود. در همین زمان «الف» که پیش‌تر یک چاقوی معمولی همراه خود برداشته بود، در مسیر او ظاهر شد. پس از رویارویی کوتاه و آغاز مشاجره لفظی، تنش میان طرفین به سرعت افزایش یافت. در جریان درگیری، «الف» چاقو را از جیب خود خارج کرده و چند ضربه به سمت بدن «ب» وارد کرد. یکی از ضربات به ناحیه قفسه سینه اصابت کرد و موجب خونریزی شدید شد. «ب» علی‌رغم تلاش برای فرار و درخواست کمک از ساکنان محله، پس از چند دقیقه در همان محل بر اثر شدت جراحات جان خود را از دست داد. واکنش محلی و تحقیقات: با توجه به فضای شلوغ و پررفت‌وآمد محله، چندین شاهد عینی وقوع درگیری را مشاهده کرده و اظهارات آنان توسط ضابطان قضایی ثبت شد. همچنین بررسی‌های بعدی نشان داد که آثار خون و چاقو در نزدیکی محل حادثه کشف شده است. پزشکی قانونی علت مرگ را آسیب شدید به اندام‌های حیاتی و خونریزی داخلی ناشی از اصابت جسم برنده اعلام کرد. دفاعیات متهم: متهم در تحقیقات اولیه ادعا کرد که قصد قتل نداشته و درگیری به صورت ناگهانی و در نتیجه تحریک طرف مقابل رخ داده است. وی مدعی شد که تنها قصد «دفاع از خود» داشته، اما شواهد موجود از جمله نحوه استفاده از سلاح و اصابت ضربه به ناحیه حساس بدن، این ادعا را با تردید مواجه کرده است. تحلیل حقوقی: عنصر قانونی: رفتار ارتکابی از مصادیق قتل عمد در حقوق کیفری محسوب می‌شود، در صورتی که قصد سلب حیات یا انجام عملی نوعاً کشنده احراز گردد. عنصر مادی: استفاده از سلاح سرد (چاقو) وقوع درگیری در فضای عمومی محله وارد کردن ضربه به ناحیه حیاتی بدن تحقق نتیجه مجرمانه (فوت) وجود رابطه سببیت میان رفتار و مرگ عنصر معنوی: وجود سابقه خصومت میان طرفین همراه داشتن سلاح قبل از درگیری استفاده از ابزار برنده در جریان نزاع انتخاب ناحیه حساس بدن در حین ضربه استمرار رفتار خطرناک تا تحقق نتیجه جمع‌بندی: با توجه به مجموعه قرائن، رفتار ارتکابی فراتر از یک نزاع لحظه‌ای بوده و عناصر لازم برای تحقق قتل عمد با سلاح سرد در آن قابل احراز است. این پرونده همچنین نشان‌دهنده نقش زمینه‌های اجتماعی و تنش‌های محلی در وقوع جرائم خشن در مناطق کم‌برخوردار شهری است.

نوسازی مکررات زندگی

وحید قرایی
وحید قرایی

«همه‌چیز قبلاً بارها اتفاق افتاده است در این واقعیتِ دستِ دوم تنها عشق است که سرانجام می‌تواند بگوید، ببین، می‌توانم همه‌چیز را مثل روز اول تر و تازه کنم...» با این شعر بسیار زیبا که نگاهی متفاوت به عشق داره و از نوسازیِ مکررات زندگی با دمیدن روح عشق می‌گه می‌خواستم در مورد شاعر، مقاله‌نویس و روزنامه‌نگاری بگم به اسم «هرمان دکونینک» که در سال ۱۹۴۴ در مچلن بلژیک به‌دنیا اومده و در سال ۱۹۹۷ در لیسبون بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا رفته. مجموعه شعری داره به اسم «عشق انعطاف‌پذیر» که پرفروش‌ترین مجموعه شعر به زبان هلندی در قرن بیستم شده. معروفه به شاعری که به ملتش یاد داد تا شعر بخونن.

او رو پدر رئالیسم نو می‌دونن. از روزمرگی و واقعیت‌های زندگی استفاده می‌کرده تا معناهای جدیدی خلق کنه و اون‌ها رو زیباتر کنه. در همین مورد یک صحبت معروف در مورد شعر داره و خیلی خوندنیه که گفته: «شعر هرگز با واقعیت هم‌تراز نیست. شعر زیبا می‌کند و می‌آراید، اعتراض در برابر زشتی‌ها و پتیارگی است، اعتراض در برابر زیبایی‌های ظاهری. شعر دست‌کم درجۀ تمرکز حواس واقعیت را بالاتر می‌برد. حتی اگر شعری در مورد دلمردگی می‌نویسی، حق ندارد، شعری دلمرده شود. طبیعی است که این شکلی از فریب‌کاری است. شعر نهایتِ صداقتِ فریب‌کاری است.

این فریب، زیرکانه‌تر می‌شود وقتی من حسی را به وجود می‌آورم که یعنی فریب نمی‌دهم که تو واقعیت را همان‌طور که هست دریافت می‌کنی؛ مانند دروغگویی که می‌گوید من به هیچ عنوان دروغ نمی‌گویم اما همزمان چشمکی هم می‌زند!» و در پایان اینکه: «پیش‌ترها فقط چشم‌هایت را دوست داشتم حالا چین و چروک‌های کنارشان را هم مانند واژه‌ای قدیمی که بیشتر از واژه‌ای جدید همدردی می‌کند پیش‌ترها فقط شتاب بود برای داشتن آنچه داشتی، هربار دوباره پیش‌ترها فقط حالا بود، حالا پیش‌ترها هم هست چیزهای بیشتری برای دوست داشتن راه‌های بسیاری برای انجام دادن این کار حتی کاری نکردن خود یکی از آن‌هاست فقط کنار هم نشستن با کتابی یا با هم نبودن، در کافه‌ای در آن گوشه یا همدیگر را چند روزی ندیدن دلتنگ همدیگر شدن، اما همیشه با همدیگر»

میشل دومونتی و جستارهای صمیمانه‌اش

«میشل دو مونتنیِ» فرانسوی فیلسوفی بوده که او رو از اولین جستارنویسان تاریخ می‌دونن. متولد ۱۵۳۳ میلادی که به فلسفه صرفاً به‌عنوان یک علم در چارچوب آکادمیک نظر نداشته و دنیای خودش رو می‌نوشته. «دو مونتنی» به سبکی صمیمانه، روراست، غیررسمی و اغلب طنزآمیز می‌نوشته و هدفش رو از نوشتن، اکتشاف کامل و صددرصد صادقانۀ انسان بودن دونسته. «من می‌خواهم شما من را به همان شکلی که هستم ببینید. به‌شکل انسانی ساده، طبیعی و بی‌غَل‌وغَش، به دور از افاده و ناخالصی.

من دقیقاً همان شخصی هستم که در نوشته‌هایم می‌بینید. همۀ عیب‌های من، خودِ خودیت من، در معرض دید همه قرار گرفته‌اند؛ حداقل تا جایی که هنجارهای اجتماعی به من اجازه دهند.» در نوشته‌ای به نام «در باب دوستی و دو جستار دیگر...» مطلبی دیدم ازش که خیلی قابل توجه بود. درباره عشق و دوستی...گفتم که به همین بهانه هم اون نوشته رو با هم بخونیم و هم یک معرفی ازش داشته باشم. نوشته: «عشقی را که به مرز دوستی برسد، آن‌جا که دو تن به یک آهنگ پیش روند، رمق نمی‌ماند و نَفَس می‌بُرد. تبِ عشق را لذت وصل فرومی‌نشاند، زیرا تنی که به آن تشنه بود سیراب می‌شود...» بعد از گفتن از عشق به دوستی می‌رسه و می‌نویسه: «از دوستی اما، هرچه هم کام بیابیم، باز کام می‌جوییم. در همین عیشِ مدام است که دوستی می‌بالد و استوار می‌گردد، زیرا این شرب جان است و جان را می‌پالاید»

از دل و ذهن تا فرصت انجام

«فرناندو پسوا» توی کتاب «دلواپسی» اونقدر به مطلب قابل‌توجهی به زیبایی پرداخته بود که خیلی دوست داشتم در موردش بنویسم. نوشته که: «همۀ ما دو زندگی داریم؛ زندگی واقعی‌مان همان است که در کودکی رویایش را بافته‌ایم، رویایی که در جوانی و میان‌سالی، توی ابرها، همچنان به پرداختنش ادامه می‌دهیم. زندگی جعلی‌مان هم، همین است که در روابطمان با دیگران از سر گرفته‌ایم...رفتاری کاربردی که به نفع‌مان است.» واقعاً هم همینه... حساب کنید تفاوت اون چیزی که در دل و ذهنمون می‌گذره با اون چیزی که فرصت و امکان انجامش رو در چارچوب‌های تعیینی زندگی جمعیِ تابع کلی قانون و دستورالعمل و با محدودیت‌های ناشی از شغل و زندگی موارد مشابه داریم. (الان هم که تابع زندگی در شرایط جنگی) فقط کافیه در زندگی اولمون سری به رویاهایی که می‌سازیم بزنیم و بعد وارد زندگی دوم بشیم که تفاوت زمین تا آسمون رو با زندگی اول داره و به قول پسوآ زندگی جعلی ماست. همینه دیگه... فقط خوبیش اینه که ما تونستیم بخشی از زندگیمون رو با رویاهامون بسازیم و همچنان هم به پرداختنش ادامه بدیم و مثل درخت، صرفاً محصور در زمین نباشیم... هر اتفاق خوبی که بیفته از همون بالای ابرها برامون میفته.

جایی که چیزی رو ساختیم که از جنس آرزو و رویا بوده... فرناندو پسوا که سال ۱۸۸۸ به دنیا اومده و در سال ۱۹۳۵ به ابر تبدیل شده، شاعر، نویسنده، مترجم و منتقد پرتغالی بوده که او رو تأثیرگذارترین نویسندۀ پرتغالی و از بنیان‌گذاران پست‌مدرنیسم می‌دونن... «من در قلبم مثل جعبه‏‌ای که از پُری درش بسته نمی‏‌شود تمام جاهایی که بوده‌ام تمام بندرهایی که به آن‌ها رسیده‌‏ام تمام منظره‏‌هایی که از پنجره‌ها و دریچه‏‌ها یا در پستوها در رویا دیده‌ام را جا داده‏‌ام همه چیز، به اندازۀ همه‏ چیز و این بسیار کمتر است از آرزوهایم...»